X
تبلیغات
خاطرات حدیث از تخت خواب دو نفره


خاطرات حدیث از تخت خواب دو نفره

سلام دوستای گلم

من حدیثم

این وبلاگو زدم تا خاطراتمو با مرد زندگیم یعنی سعیدم بنویسم

ما در تاریخ ۲۵/۴/۱۳۹۰ زندگی مشترکمونو شروع کردیم

و تا الان هم هیچ مشکلی نداشتیم و نخواهیم داشت

خوشحال میشیم که بهمون سر بزنید و نظرای قشنگتونو بگید

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 2:0 توسط حدیث
سلام دوستای نانازم

ببخشید دیر اومدم

دو ماهی میشه که آپ نکردم

توی این ۲ ماه هم اتفاقای زیادی افتاد که الان وقت نمیشه بگم

یه روز مفصل که حوصله داشتم میام خاطراتو مینویسم

فقط اومدم بگم خیالتون راحت باشه منو شوهری حالمون خوبه

فعلا بای تا های

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 1:58 توسط حدیث|
آخ جـــــــــــــــــــــــون فردا منو سعید میخوایم بریم شماااااااااااااال

الان تو ذوقم

بابای سعید یه ویلا داره تو محمود آباد

حالا میخوایم بریم اونجا

یه مشکلی هست

من دلم بچه میخواد

یعنی عاااااشق یچه ام

اینو سعید خوب میدونه

ولی ما تازه عروسی کردیم

سعید میگه الان زشته

آخه شما بگین

کجاش زشته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو شمال باید راضیش کنم

خب دیگه من تا چند روزی نیستم

بایییییییییییییییی

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 22:2 توسط حدیث|
سلاااااااااااااااااااااااااااااام

اووووووووووووووووووووووووووف

دلم درد گرفته شدید

تا چند شب سعید نمیتونه کاری کنه

قراره به جاش امشب دلمو بماله تا درد نكشم

الهي فدات بشم كه انقد به فكرمي

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 22:35 توسط حدیث|
سلاااااااااااااااااااااااااام

اومدم بگم ببخشید اگه دیر شد

این چند روز سرمون خیلی شلوغ بود

عروسی دختر خالم بود بخاطر همین نشد بیام نت

خب بریم سراغ خاطره هامون

روز عروسی که حسابی با سعید بهم خوش گذشت

یاد عروسیمون افتاده بودیم که چقد ذوق داشتیم و میخواستیم تو یه خونه با هم زندگی کنیم

عروسی دختر خالم منو سعید هم رفتیم آتلیه با هم عکس گرفتیم

وای خیلیییییییییییی خوشگل شده

شب عروسی من که خیلی خسته بودم چشام بزور باز مونده بود

وقتی هم رفتیم خونمون یه راست رفتم رو تخت که بخوابم

سعید هم که دید خسته ام مراسم شب عروسی رو به جا نیاورد

ادامه در پست بعدی

فعلا بایییییییییییییی

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 11:10 توسط حدیث|
سعید از سرکار که اومد واسم یه شاخه گل رز گرفته بود

تا از در اومد رفتم جلوش و بهش خسته نباشید گفتم

بعدشم یه بوسه ناااااااااااااااااااااز مث خودش از لبام کرد

بعدش منم بوسش کردم

راستی شام سمبوسه درست کردم

انقده خوشمزه شده بود

وای داره ساعت ۱۲ میشه

باید یرم رو تخت خواب دو نفره

واییییییییییی چقد رو اون خاطره دارم

یادم باشه یه دفه اولین بار که روش خوابیدیمو واستون بگم

فعلا باییییییییییییییییییییی

نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 23:20 توسط حدیث|
نمیدونم شام چی درست کنم

هرچی فک میکنم که چی درست کنم که سعید دوست داشته به یادم نمیاد

وایییییییییییی انقده ایرادیه

الانم سرکاره من تو خونه تنهام

کاش زودتری ساعت ۸ بیاد دلم واسش یه ذره شده

آخییییییییییی دیشب پیشش نخوابیدم

اخه من خیلی زود تو پذیرایی خوابم برد خیلی خسته بودم

ولی امشبو میخوام تا صبح پیشه عشقم باشم

الهی قربوووووووونت بشششششششششششم

نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 17:24 توسط حدیث|


قالب وبلاگ Ainaz